تبليغاتX
بی کاری


بی کاری

 

می شود خیلی چیزها نوشت؛خیلی کارها کرد که این صفحه خالی نماند.می شود بعد از یک روز پرکار،در ساعت ده شب؛درست در ساعت ده شب؛سراغ تلوزیونی رفت که در کتاب های ارتباطات،اصلی ترین هدفش سرگرمی بیان شده.می شود برای رفع خستگی،دکمه یک را فشار داد و رفت سراغ ترجمه ایرانی فرش قرمز؛می شود روی صندلی های سفید ،پشت به دیوارهای سیاه،در صحنه ای گل کاری شده،صحنه هایی از یک انقلاب را دید.می شود درباره اش خیلی چیزها نوشت،غم جان اگر بگذارد...

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:8 توسط لی لی| |

 

سال دوم دانشجویی ام بود که به قول شیخ شرزین،به لطفی و طعنه ای،پایم به صفحه رسانه شرق باز شد.برای یکی از اولین گزارش هایم سراغ محمد بلوری رفتم.آنقدر با دنیای روزنامه آشنا نبودم که بدانم پیش از این چه کرده؛شماره ای دادند و من هم از سر وظیفه گرفتم.آن روزها بیش از حالا صدایم پشت تلفن می لرزید؛سوال کم می آوردم و نمی دانستم بحثم را چطور شروع کنم که گوشی لطفن رویم قطع نشود.

امروز بعد از گذشت چند سالی از آن روزها،میان کاشی های قرمز و زرد پیتزا اکباتان،به انتظار ملاقات بلوری نشتسم.بزرگترین حادثه نویس بعد از انقلاب که روزهایش را در پیتزا فروشی کوچک پسرش می گذراند.

با چند صفحه روزنامه قاب گرفته شده،فهمیدم که باید مقابل پای کدام یک از معدود مشتریان یک روز تعطیل بلند شوم.مصاحبه به انجام نرسید.اختلالات صوتی زیاد بود و قرار شد یکی از همین روزها،بلوری را برای گرفتن چند درس کوتاه از خبرنگاری حوادث در خانه اش ببینم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:52 توسط لی لی| |

 

صبح تا ده و نیم خوابیدم.اینقدر از سرم زیاد بود که سردرد شدم.به بدبختی آدرس فرهنگستان را پیدا کردم.حوالی کتاب خانه ملی. توی گرما وسط پزرگراه پیاده شدم و با چندصد متر قدم زدن بی هوده و اشتباه،بالاخره به ساختمان خنک فرهنگستان رسیدم.ریکوردر تازه ام را روشن کردم و شروع کرد.لحظه لحظه اش فکر می کردم که از این حرف ها چند پادکست خوب در می آید و ارزش این همه حیرانی را داشت و به به عجب آقای دکتر خوش اخلاقی و خدا عمرش بدهد که توی این قحط الرجال وقت داد و...

حرف هایش که تمام شد با تمام ذوقم دکمه خاموش را زدم،هنوز چیزی ضبط نشده بود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 15:4 توسط لی لی| |

 

... دولت ایران اول دولت روی زمین است که بدون هیچ مانع مستعد قبول هر نوع تنظیم می باشد.امنیت درونی،آسایش خارجه،سلطان پرستی ملت،همت و کفایت پادشاهی،متابعت و دولتخواهی علما،ترغیب و اعانت دول دوست،سکوت دول بدخواه،جمیع اسباب ترقی برای ایران فراهم است.خیلی نعمت است که در یک ملتی شخص پادشاه هم برحسب عقل طبیعی،هم برحسب استحضار خارجی از جمیع وزرای خود برتر باشد.ولیکن بزرگتر از آن،تعجب در این است که با وجود چنین پادشاه بصیر و با همت و با وصف اقسام اسباب ترقی،امروز دولت ایران،منکوب دول اطراف و گرفتار ذلت است.اولیای این دولت چقدر باید تدبیر کرده باشند که چنین ملکی را به جنین ذلت رسانیده باشند!یقین وزرای سابق ایران یا نمی دیدند،یا اصلا شعور نداشته اند،یا خائن دین و دولت بوده اند ...

...کارخانجات یوروپ بر دو نوع است:یک نوع از آن را از اجسام و فلزات ساخته اند،نوع دیگر از افراد بنی آدم ترتیب داده اند.مثلا از چوب و آهنگ یک کارخانه ساخته اند که از یک طرف پشم می ریزند و از طرف دیگر ماهوت برمی دارند.و همچنین از بنی آدم یک کارخانه ساخته اند که از یک طرف اطفال بی شعور می ریزند و از سمت دیگر مهندس و حکمای کامل بیرون می آورند...

...همانطور که تلغراف را می توان از فرنگ آورد و بدون زحمت در طهران نصب کرد،به همان طور نیز می توان اصول نظم ایشان را اخذ کرد و بدون معطلی در ایران برقرار ساخت...

...ادنی حاکم فرنگ،هر حکم که می کند،از اجرای آن مطمئن می خوابد و شاهنشاه ایران با این که هیچ ذی نفس در روی زمین به قدر ایشان قدرت اختیاری ندارد،روزی صد حکم صادر می فرمایند که هیچ کدامشان در معنی به عمل در نمی آیند...

...شرط اول شیوع علم این است که عامه مردم یقین بدانند که بدون علم ترقی محال خواهد بود.حال ما از یک طرف مدرسه می سازیم و از طرف دیگر جهل مطلق را به اعلی درجهء مناسب می رسانیم،در کل،در ایران به قدر ذره ای برای علم امتیاز قرار نداده ایم و می خواهیم در مقابل فرنگی دولت داشته باشیم...

 

 

*رساله های میرزا ملکم خان ناظم الملک/گرداوری و مقدمه حجت الله اصیل
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 19:27 توسط لی لی| |

 

ساعت ۷.۵ صبح،بعد از چند روز كار كسالت آور،آنقدر خسته و خواب آلوده ام كه  فقط موج سبزي كه از ميدان هفت تير به سمت غرب راه انداخته اند مي تواند چشم هام را باز كند.

فكر كردم قرار است دوباره ميهمان دوستانمان در جبهه ارشاد باشيم اما خبري از ارشاد نبود.ده ها نيرو با لباس نيروي انتظامي به فاصله هر چند متر كنار هم ايستاده بودند و مانع از پارك كردن ماشين ها در گوشه خيابان مي شدند.چيزي كه تا چند روز پيش فكر مي كردم از وظايف راهنمايي و رانندگي است.به يكي از برادر ها سلامي عرض مي كنم و عليكمي مي شنوم.مي گويد چون تعداد نيروها راهنمايي و رانندگي كافي نيست،قرار است از اين به بعد در طرح انضباط اجتماعي،نيروي انتظامي به آنها كمك كند.

لباس هاي سبز تيره،چهره هاي در هم و باتومي كه به كمرشان بسته اند،به ما فرصت نمي دهند كه ماشيني پارك كنيم.از ترس خشم احتمالي،پايمان را با شدت بيشتري رو گاز فشار مي دهيم و چند ماه بعد از انتخابات،به قدرتمند ترين شكل ممكن،تهراني منضبط مي سازيم.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:25 توسط لی لی| |

 

کشیشی مقابل اعدام "گویا" می ایستد؛به عقیده او اعدام نقاشی که از فساد تصویر می کشد راه حل خوبی نیست.کشیش می خواهد فساد را از میان ببرد.دایره تفتیش عقاید را به پاکسازی کشور از مفسدان موظف می کند.گماشته هاشان همه جا ایستاده اند تا مگر آ لت ختنه شده یک یهودی را دلیلی کنند برای پاکسازی خاکشان...

...دختر یکی از تاجران به خاطر بیزاری از طعم گوشت خوک به یهودی شدن متهم می شود و شکنجه اش ابزاری می شود برای اثبات حقیقت.دختر تاب نمی آورد و به چیزی که هرگز نبوده اعتراف می کند.برهنه در سیاهچالی می افتد به انتظار مجازات.کشیش که مقابلش برای دعا نشسته در برابر برهنگی اش تاب نمی آورد؛دختر باردار می شود...

...تاجر با شکنجه خانگی اش کشیش را وادار به اعتراف می کند:"من اعتراف می کنم که فرزند حرام زاده یک اورانگوتان و شامپانزه ام و برای براندازی در هیات یک انسان به کلیسا آمده ام."...

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:40 توسط لی لی| |

 

الف-خستگی -با تشدید بخوانید- عصرم را مجموعه مقالات کاتوزیان به در کرد.این هم شاه بیتی از "استبداد،دموکراسی و نهضت ملی":

...در ایران سقوط یک دولت استبدادی سبب تغییر نظام استبدادی نمی شد،چون نه بدیلی برای این نظام متصور بود،نه ضابطه و مکانیسم مستقری برای انتقال قدرت وجود داشت.چنین حادثه ای براثر "فتنه"،"آشوب"،"انقلابات" و "ترکتازی" داخلی یا خارجی پیش می آید،سبب هرجو مرج و قتل و قارت می شد و بدون استثنا کار با جایی می رسید که مردم از هر طبقه ای که بودند آرزوی بازگشت استبداد را داشته باشند.تا بالاخره یکی از مدعیان قدرت دیگران را حذف می کرد و دولت استبدادی جدیدی بوجود می آورد...

ب-خیلی ها مثل من آخرین کارهای شجریان را دوست ندارند و خیلی ها مثل من نتوانستند "آه باران" اش را یک دور تمام گوش کنند.با وجود علاقه ای که به برخی کارهای آهنگ سازان جوانش دارم،حضورشان را در کارهای شجریان و همایون نمی پسندم و با همین دید بود که سراغ "رندان مست" رفتم.اما درخشانی عقیده رادیکالم را کمی منعطف تر کرد.موسیقی کارش را دوست داشتم،به ویژه که در دستگاه محبوبم می نواخت."زنگ شتر" را به هر بیانی که بزنند دوست دارم،اما زنگ شتر درخشانی چیز دیگری بود.با تصنیف هایش ارتباطی برقرار نکردم.زیر صدای گروهش آشفته اش کرده بود و شاید اگر صدایی داشتم و توان خواندن،شعر های تازه تری -منظورم در همان اشعار کلاسیک است - انتخاب می کردم و ... اما در حال رندان مست را که دانلود اینترنتی اش هم کار سختی نیست،برای اعلام بیعتم خریدم.

ج-کار تازه قربانی را هم با دل و جان گوش کردم."قاف عشق" آشفتگی کار قبلی اش -که قمصری برایش آهنگ سازی کرده بود- را نداشت و خلاصه برای منی که با تمامی تفاسیر علمی و غیرعلمی که بر آلبوم هایش می شود،قربانی زده ام،انتخاب خوبی بود.

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:15 توسط لی لی| |

 

نه این خاطره سهیل محمودی از شب نشینی هایش نیست،کابوس دیشبم است.

جایی که کتاب خانه ام بود - مطمئن نیستم اتاقم باشد - من ایستاده بودم و ا.ن.من بودم و تصویری گنگ از جنبش سبز،پایم بدجوری گیر بود.ا.ن همه چیز را وارسی می کرد.عکس هایمان که ممنوعه بود را لای کتاب ها قایم کردم.باور کرد که میان من و دیگران چیزی نیست.داشت تمام می شد اما یکدفعه داد کشیدم.پشت سرم ایستاده بود.ترسیدم.-از فروید خوانده بودم که این ترس چه معنایی دارد-.گفتم:ببخشید از اینکه کسی پشت سرم باشد می ترسم.خندید.-همان طور که در کاریکاتورهای نیک آهنگ-.بیشتر ترسیدم.فکر کردم معنایش را فهمید،کارم درآمد.حالا توی شکنجه ها خوب میدانند چه معامله ای با ترس هایم بکنند.قسم خوردم که اگر این لحظه به خیر بگذرد پایم را بکشم کنار.تا سری جبناند عکس ها و کتاب ها را چپاندم توی یک کولهء سرمه ای-کولهء دبستانم که خیلی دوستش داشتم-از پنجره انداختم بیرون.آمدم فرار کنم.حالا من بودم و مامان.بدون ا.ن.

یکدفعه آقا محمد علی-که شما نمیشناسید و من هم هزار هزار سال است ندیده ام اش - از در آمد.با مامان شروع کردیم زیر لب فحش دادن.خیس عرق بود.عرق بوگندوی یک مرد معتاد که از صورتش نمی چکید،تمام صورت دود زده اش را گرفته بود.کت و شلوار سرمه ای تمیزی پوشیده بود که توی بیداری به تنش ندیده بودم.آمد جلو ماچم کرد.سعی کردم مهربان باشم،با کسی که هم بعد از هزار هزار سال می دیدمش،و البته کسی که حالا از وابستگان ا.ن بود و نماد حضورش در خانه مان.تمام صورتم را خیس کرد.مامان هنوز از حضورش عصبی بود.زنش هم آمد.با یک سینی شراب و ...مامان هم یک تنگ کوچک زهر دستش بود.میخواست بریزد توی گیلاس محمدعلی.می ترسیدم.مامان گفت نگران نباش،مگر دفعه قبل که فلانی را کشتیم اتفاقی افتاد؟زن محمدعلی همه چیز را می دانست.ایستاده بود کنار مامان با سینی توی دستش.من ترسیدم.

بیدار که شدم صورتم خیس بود.توی تاریکی تخت خوابم،هنوز می ترسیدم از جنازه ای که پیدا شود و مامان تاوانش را بدهد.از اینکه نکشیمش و ته و توی قضیه را در بیاورد،به ا.ن -که حالا خوب می دانست چطور تقاص سبز بازی ام را بگیرد- بگوید و زندگی ام را سیاه کند.نشستم سر جایم و سعی کردم برنامه بی عیب و نقصی برای پنهان کردن جنازه اش بریزم.هنوز بالشم خیس بود از عرق محمدعلی که همه مان را به کت و شلوار سرمه ای اش فروخته بود.

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:30 توسط لی لی| |

 

اعتماد به نفس؟نه!ساده انگاری زیاده از حدی می خواهد،که قلم را بگیری دستت،با دیکشنری یا بدون آن،گند بزنی به زیباترین لحظاتی که شاعری به واژه در آورده.برخی ترجمه ها حالم را به هم می زند.

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:58 توسط لی لی| |

 

گمان نکنم وبلاگ نویسی ابطحی از زندان کسی را خوشحال کند.تایپ کردن کنار زندانبانی که "خیلی با هم دوست هستند" -هنوز هم طنازی را فراموش نکرده - با حرف هایی که زندان بانش خیلی دوست دارد،آخرین تلاش ها برای ویران کردن چهره خندان وب نوشته هاست.کسی اعترافاتش را جدی نگرفت اما کاش در وب نوشته ها نمی نوشت.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:26 توسط لی لی| |


Design By : Night Skin